وجود

خسته بودم. گرما در بیرون تنوره می کشید و کولر به طنز، هوای اتاق را هم می زد. در کنار در کفش وخالق دمپایی روی هم تل انبار شده بود. خدا در بینشان گیر کرده بود و هر تلاشی برای رهایی بیهوده می نمود. او را می پاییدم. حال نداشتم کمکش کنم. گرما بی حالم کرده بود. از طرفی انگیزه ای نیز برای نجات خدا از آن مخمصه نداشتم. برای او نیز من هیچ گاه مهم نبودم. حداکثر یکی از میلیاردها مخلوقش بودم که به چشم نمی آمدم،  پس برای چه باید تلاش می کردم تا او را از آن وضعیت بغرنج نجات دهم؟ می توانستم تلاشی کنم و چند کفش و دمپایی را که به نظر سنگین نیز نبود کنار بزنم اما مسئله توانایی من بر این کار نبود. هیچ محرک زیستی و یا اخلاقی برای این کار نداشتم. انسانیت نیز به کار نمی آمد. چگونه می توانستم به چیزی که خالق انسان بود به خاطر انسانیت کمک کنم. واضح بود که این تضاد وجود مرا نقض می کرد و من نمی خواستم بی وجود شوم. سوسک کوچکی در لای کفشها حرکت می کرد. خدا به وضوح معذب بود. سوسک بیشتر بر من تاثیر داشت. حداقل باعث آزارم می شد و من می توانستم آزارش را درک کنم. شاخکهای چندش آورش در نظرم بزرگ تر می شد. باید کاری می کردم. دست به لنگه ی دمپایی کنار تخت بردم و آن را برداشتم. سعی کردم نهایت دقت را داشته باشم. آن را با قدرت پرتاب کردم. دمپایی بر روی تل کفشها  فرود آمد. کفشها تکانی خوردند. سوسک به گوشه ای گریخت و زیر کفشها پنهان شد. گویی خدا نیز بر اثر آن تکان آزاد شده بود. دیگر اثری از او نبود. شاید او نیز در گوشه ای پنهان شده بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.